
فردا حتماْ به آن عهد قدیمی وفا خواهم کرد .سراغت را از همه گلبرگ ها خواهم گرفت .
آیا می دانی؟ کنار یک کوچه خواهم ایستاد و نگران به خاطراتت نگاه میکنم ،
به دوردست نزدیک.... دیشب خوابت را دیدم .
دوست داشتم شنیدن آن کلمات را که در ابتدای آشنایی به زبان می آوردی ،
بار دیگر از زبانی که هرگز سخن نمیگوید تجربه کنم.
سالها گذشت ، اما من هنوز فراموشت نکرده ام.
امروز روزش بود ، طلوع 15 بهمن، روز آشنایی من و تو ...
آشنایی با کسی که عشق را و همه آنچه مرا از خودم می گرفت از او آموختم .
امروز روزش بود ، عقربه های ساعت گذر ثانیهها را نشان میدهند،
انگار که کسی تعقیبشان میکرد، محتاط اما سریع.
تو همیشه بهترین بودی و برای من بهترین خواهی ماند.
نمیتوانم فراموشت کنم...
نمیدانم آیا تو میتوانی از این همه احساس پاک نسبت به خود بگذری؟
یادش به خیر.اولین شعری را که برایم خواندی هنوز یادم هست،
آیا به یاد داری؟...
گرچه دوري زبرم ، همسفر جان مني قطره ي اشکي و در ديده ي گريان مني
در دل شب منم و ياد تو و گوهر اشک همره اشک ، تو هم بر سر مژگان مني
و من در پاسخ این شعر قشنگ چنین گفتم:
می نویسم "دیدار" تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار!
اما امروز میان من و تو فاصلههاست ،
فاصلههایی باریکتر از یک مو که با اشاره ای خواهند گسیخت.
غاده شاعره توانمند سوری در شعری زیبا باهم بودن ها و با هم نبودن ها
را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .
خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که تو از من جدایی
بی آنکه بدانم ، یا بهتر بگویم می دانم اما نمی خواهم باور کنم .
جدایی همین است
اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم
جدایی همین است
اینکه یک خانه ما را در بر گیرد
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد
جدایی همین است
اینکه قلبم اتاقی باشد
خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است
اینکه در درون جسمت تو را جستجو کنم
وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم
جدایی همین است...
چقدر دلم برایت تنگ شده، کاش دیدار نزدیک بود...
زیباترین آغاز را با تو تجربه کردم، پس تا زیباترین پایان با تو می مانم



















خسته ام از همه دنیا 
